خانه ی جدید
http://seasin.blogfa.com
با سپاس و احترام
دریا موسوی
وب نوشت های دریا موسوی(prometheus)
http://seasin.blogfa.com
با سپاس و احترام
دریا موسوی
برای او که زندگی را در آغوش کشیده است
۱
الهه ی دروغین زمان
بالای سرش
کبریت حادثه را
چون بکشد
بر اندام غمگینش
باید که نخوابد
آرام بوسه بگیرد
بدهد
دست هایش ![]()
بالا
تسلیم نشود
به سلامتی مرگ
سگی بزند
زندگی کند
زنجیر می بندم
- با دستانت که
عشق را
میان پاهایم
خفه کرد-
به چرخ های قلبی که
لیز می خورد در
مدار چشمانت
لخت می خواهمت
- چون قطره ای با ران -
که فروچکد
از آسمان
بر پیشانی ام
آنچنان که خیس نشوم
و فکرم
رسوب کند وّ
سوراخ نشود
دریا موسوی
سخت کوشم
خودم
و برادرم را
در خودم
سخت بکُشم
که حلقه حلقه
بایستند
بر گِردم
و خون
بگذار
خشک شود
بر گرد پاهایم
دستت
دور کمرم
که دود سیگار
بر انگشت
حلقه شود
طناب
دور گردنم
دریا موسوی
متن را اینجا بخوانید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظرات خوانندگان:
*مهدی افق:
سلام
خوشحالم که مهدی عزیزم بالاخره نوشت تمام اون حرفهایی رو که باید می نوشت ... هر چند که دکتر بود و از درد نوشت و صحبت ما در راههای دراز و شبهای صحبت قاضی بودن بود و به پای دار کشیدن شعرها... شعرهایی که هنوز هم من فکر می کنم عارضی هستند ... هر چند که اگر نظریه ی مرگ مولف را در مورد سروده های شما بپذیریم باید گفت بعد از سرودنش خود شما هم می شوی تنها یک نظر دهنده و البته این نوع نوشتن هم - حتی اگه قالبی بیش نباشه - خوب است چون کامل است ... همان طور که نمی تونیم مثلا هدایت رو برای بوف کورش محاکمه کنیم که می گوید زندگی را با شراب و تریاک می گذرانم و از لکاته ای حرف می زند که چشمانش را با گزلیک در می اورد ... لکاته ای که روزی هم بازی سرمامکش بوده و از رجاله ها ...
من همیشه معتقد بوده ام در شعر هم می توان حرفهایی زد که نباید ولی چگونه اش را نمی دانم ... و امیدوارم و خوشحال که این نوع نوشتن را کمر زندگی بسته اید ...
سروده های دیگر شما را - که گمان کنم نوعی دید جدید و رگی دیگر از زندگی در آنها دمیده باشد - منتظرم
بهاری باشید در روزهای آخر اسفند
من کتاب می خواند
من سر به دیوار می کوبد
که تاب نخورد
تاب بیاورد
بوس و کنار
بالا بیاورد
عشق را
بی شین، بی قاف
عین خودش
عُق بزند
ادبیاتش کثیف
شعرش چرک
چروک بماند
سیگار وُ خودکار وُ
کار کردن که
عار نیست
شعر گفتن
باید به یاد بیاورد
دریا بنویسد
شاید کویر ستاره باران گردد
مازوخیسمش که درد می گیرد
با خودش و خویشتنش
سر به بالین نه
سر به بیابان بگذارد وُ
سر از پا نشناسد
نمیرد
خودش را به دار بیاویزد
که نبیند
دریا به گل بنشیند
در ذهن هر جایی اش
سنت برهنه
خوابیده پای شومینه
و پا
به هرهرزه هیزمی
تر وُ
خشک خشک
می دهد
به توبره می کشد
خاک را به هنر
بر سر بریزد
کویر و بیابان ندارد
آبها همه سر بالا
خشکیدند
اگر بگویی
بهترین لذت
در هوای زیر صفر
شاشیدن روی برف
با نگاهی رو به آسمان است،
نمی خندم
به آسمان وُ برف
فکر می کنم
لذتت...
لذتش...
اگر بدانی
روزها کنار پنجره
پاهایم را بغل نمی گیرم
دراز به دراز
نمی گریم
باران که ببارد
برف
خیابان خلوت
باشد یا نباشد
سیگار دود می کنم
گندمزار
مرا
به یاد گیس بریده ات نمی اندازت
وحشی آمدم
اهلی می روم
شازده کوچولو
که بزرگش کردم
در رحم پاره پاره ام
به جهنم...
اگر برگردی
جوراب تو را پوشیده
گردنبند گل میخک
یا یاس
چه مهم است!!
لذت تاب خوردن از حلقه ی سقف
شالگردن تو
گردن من
من،
از خود گریخته
به تو رسیده ام
نه ...
با تو
از تو گریخته ام
صبر،
آبستن دیدارت
پا به ماه ...نه
به سال رسیده ام
دریا موسوی
از در که بیایی
تا زبان بگشایی
تازیانه ی زن زنی
یادگار نیچه را
پشت در بگذاری
من کنار دیواری
که از مرگ کوتاه تر است
به انتظارت مُرده ام
چه به موقع دیر آمدی!!!
به حاشیه ی زنده رود
راه می روم
و فکر می کنم
که تمام رود های جهان به دریا نمی ریزد
دوستت دارم
حرف تازه ای نبود
اما بر لبانت که جاری شد
زنده تر از رود
عریانم کرد
آه ای مخدر ذهن پریشانم
دستانت روی سینه ام که بلغزد
زنانگی ام را به هجوم تشویق می کند
ارگاسم موزون روح و تنم
پُر تشویش می شود
لُختی یٍ طبیعتت
سلول خفته به عمق بکارتم را
بیدار می کند
آآآآی تمام سلول های بارورم
من افروخته از شهوت
آماده ی مریم شدنم
**شعر در تاریخ ۲۷/۸/۸۶ ویرایش شده است
همین یک لحظه را
با من بساز
با من مدارا کن
که من می رقصد هر لحظه
به سازت
می دهد آواز
همین یک شب
در آغوشم بکَش
به لبخندی
بکُش با بوسه ای
هر دم
که می میرد دلم هر شب
همین این بار
فقط این بار
صدایم کن
که جان می گیرد از هرم نفس هایت
تن بی جان این بیمار
و من چشم تو را می خواند وُ
می خوابد وُ
می شود بیدار
به یک دیدار
فقط یک لحظه وُ
یک شب
فقط یک بار
دریا موسوی